«وقتی پشتت باد بخورد٬ دیگر درسخوان نیستی». این جمله را مادرم سال آخر دانشگاه چند باری گفت بلکه ما آدم شویم برویم فوق لیسانس هم بخوانیم. اما کو گوش شنوا؟ الان که ۱۰ سال از آن روزها می گذرد می بینم آنچه را مادر در خشت خام می دید من در آینه نمی دیدم. حال داستان وبلاگ نویسی من هم شده چیزی شبیه به ماجرایی که گفتم. پشتم باد خورده. بلاگفا را باز می کنم. ساین این هم می کنم. پست مطلب جدید را هم می زنم. اما گاهی ساعتها این صفحه برای خودش باز است و دریغ از یک کلمه. نه که فکر کنید من هم ساعتها جلوی صفحه باز مطلب جدید نشسته ام ها. نه! صفحه باز است و من مشغول کار دیگرم. مدیونید اگر فکر کنید من با این قلم توانا نمی توانم بنویسم! انگار از مطلب نوشتن تا همین جایش یادم مانده. در واقع صبحها این صفحه باز می شود. شب که می خواهم رایانه را خاموش کنم این زبان بسته هم بسته می شود.

پشتم باد خورده. یادم رفته که چیزهایی می نوشتم و معدود دوستانی هم اینجا را می خواندند. باید بروم از مادرم بپرسم حالا که پشتم باد خورده چاره اش چیست؟ دوای دردش چیست؟ بالاخره هر دردی یک دوایی دارد. خدا را چه دیدید شاید کلام سحرآمیز مادر با کوله باری از تجربه با گذشت ده سال از جمله درستش که به واقعیت هم تبدیل شد٬ پادزهرش را هم کشف کرده باشد در این مدت. علم است دیگر. پیشرفت می کند. آن وقت شاید وبلاگم سر به راه شود زود زود جمله ای٬ قصه ای٬ شعری و دل نوشته ای٬ عکسی٬ چیزی برایتان هدیه آورد. شاید پادزهر مادر بتواند دوباره مرا ببرد ده سال قبل بروم بنشینم پشت صندلی کلاس های دانشکده. بروم هر روز درس نخوانم و آخر ترم کاسه چه کنم چه کنم بگیرم دستم!