چند شب پیش توی هال نشسته بودیم و صحبت می کردیم. به دخترم سارا که ۲ سال و ۳ ماهشه گفتم بابایی می خوای چه کاره بشی؟ یه خورده بهم نگاه کرد و چیزی نگفت. بهش گفتم: وفتی بزرگ شدی٬ درس خوندی و باسواد شدی دوست داری دکتر بشی؟ گفت: نه٬ دکتر دوست ندارم. گفتم دوست داری مهندس بشی؟ گفت: بابا مهندس دیگه چیه. گفتم خوب دوست داری گل فروش بشی؟ بازم گفت نه. گفتم: دوست داری شعر بگی برا بچه ها؟ گفت: نه. خلاصه اینکه من و مامانش هرچی به ذهنمون رسید بهش پیشنهاد دادیم. اما جواب همه این پیشنهادا یک "نه" بود. آخر سر گفتم پس چی؟ بالاخره دوست داری چه کاره باشی؟ یه خورده فکر کرد بعد یه نگاهی به من کرد و یه برقی تو چشمای معصومش زد و با اون زبون شیرین و با مزش گفت: "دوست دارم وقتی بزرگ شدم٬ پنجره باشم تا نور بیاد خونه. همه جا روشن بشه". من و مادرش به این حرف خیلی خندیدیم. اونم گفت نخندین. چرا می خندین؟

حالا من خیلی به این کاری ندارم که چرا سارا همچین حرفی زد. اما واقعا عجب چیزی گفت. این حرفش چند روزه ذهن منو مشغول کرده. باید پنجره بود و نور را عبور داد. بدون هیچ بخل و منت. واسطه عبور نور خورشید شد و مانع عبور سرما. داشتم به این فکر می کردم که من نیز باید تغییر شغل دهم. بله من هم می خواهم مثل سارا پنجره باشم!