درد تمام وجودش را گرفته بود. نمی دانست چه اتفاقی برایش افتاده است. احساس کرد صورت و بدنش روی خاک و کلوخ است. چشمهایش باز نمیشد. مزه خون را در دهانش حس می کرد. در دهان و شکمش درد عجیبی حس می کرد. دردی که در تمام دوران عمر ۲۱ ساله اش حس نکرده بود. صدای حرکت ماشین هایی که به سرعت عبور می کردند از فاصله نسبتا دوری به گوشش می رسید. به زحمت تکانی خورد سعی کرد به پشت بخوابد. می خواست از درد فریاد بکشد اما خون راه گلویش را بسته بود. به پشت خوابید. دست راستش را که کوفته شده بود به زحمت زیاد به سمت چشمهایش برد و چشمهایش را مالید. آرام آرام نوری را پشت پلکهایش حس کرد. رفته رفته توانست کنترل پلکش را به دست آورد. چشمهایش باز شد. به نظر می رسید آسمان نارنجی رنگ است. غروب! اولین نکته ای که از ذهنش گذشت. با خود پرسید اینجا کجاست؟ درد زیادی در ناحیه پشت سرش احساس کرد. سعی کرد با زبان لبهایش را که خون به هم بسته بود آرام آرام از هم باز کند. موفق شد. طعم گس خون آزارش می داد. سرش گیج می رفت. احساس غریبی داشت. ترس همه وجودش را فرا گرفت. جاری شدن اشک را روی گونه هایش حس می کرد. آرام آرام دستانش را تکیه گاه خود کرد و به سختی نشست. درد کمر به دردهای دیگرش اضافه شد. در نور کم خورشید. لباسهای پاره و خون آلود و خاکی خود را نظاره می کرد.

بیا این فیلم را بگیر ببین خیلی قشنگه. یک یکه. حالا که مامان بابات نیستند. سیستم را درست حسابی ولوم بده بذار که حسابی حال کنی. خیلی باحاله. صدا دالبیه. اند فیلمه. با خوشحالی دی وی دی را از دوستش و گرفت و از دانشگاه رفت خونه. خیالش راحت بود که می تونه یه فیلم توپو و با خیال راحت با سیستم مدرن صوتی و تصویریشون ببینه. رسید خونه کیف چرمی قهوه ای رنگش را که همیشه باهاش بود و عادت داشت بندازه رو شونش را پرت کرد رو راحتی جلوی تلویزیون. فکری به ذهنش رسید. رفت سر یخچال و یه چیزایی برداشت آورد گذاشت رو میز جلوی صندلی راحتی. کیفش را برداشت و دی وی دی را از توش درآورد و کیف را انداخت پایین صندلی. دی وی دی را گذاشت توی سیستم و اومد نشست پشت میز. کنترل و برداشت و تا تونست ولوم داد. فیلم زیرنویس فارسی نداشت. یه خورده غر غر کرد. زیرنویسو و زبان فیلم را گذاشت رو انگلیسی لم داد روی مبل. خیلی داشت خوش می گذشت. صدای شلیک اسلحه و بزن بزن تا اعماق وجودش می رفت. صدای پوکه فشنگا و خورد شدن شیشه ها و باز و بسته شدن در از پشت سرش میومد. راستش یه کم هم ترس ورش داشته بود. با این حال تا حالا اینقدر نتونسته بود از دالبی صدا لذت ببره. آخه اینجور فیلما را مجبور بود از ترس مامان و باباش از کامپیوترش ببینه. اونم با صدای خیلی آرام یا بی صدا! درسته که دانشگاه می رفت. اما اونا خیلی مواظب حرکاتش بودن. یه لحظه فیلم را متوقف کرد. فیلم را برگردوند. براش جالب بود. چند تا فحش انگلیسی بلد بود اما این مدلیشو بلد نبود. خیلی کیف کرد. "اس هول" را بلد بود. "سان آف د بیچ" را بلد بود اما این مدلیش را نه. به قول خودش خیلی حال کرد. ۲ باره و ۳ باره گوش داد تا در تلفظ هم استاد بشه.

این ور و اونور را نگاه کرد کیفش را دید. چند متر اونطرف تر سمت چپش افتاده بود. خیلی خاکی شده بود. کشون کشون همونطوری نشسته رفت سمت کیف. کیفش را برداشت. موبایلش را زیر کیفش دید. روشن بود موبایلش. آنتن هم داشت.

موبایلش زنگ خورد. گوشی را برداشت. یکی از دوستاش بود. حسابی شروع کردند به گپ و گفت. حواسش نبود که داره از خیابون رد میشه. به خودش اومد دید وسط خیابونه یه گروه سفرای کشورای خارجی با ماشینای آنچنانی داشتند از تو خیابون رد میشدند. به خودش گفت سفیرن که باشن به من چه. اصلا مگه حق تقدم با عابر پیاده نیست؟ به خودش جرات داد و به دوستش گفت یه لحظه گوشی دستت باشه. رفت جلوتر ماشین سفیر مجبور شد ترمز کنه. رانندش هم خارجی بود. کلی ذوق زده شد. چند تا فحش جدید یاد گرفته بود.

"فاکینگ اس هل" ! "سان آف د فاکینگ بیچ"! "فاک یو" ! فاک فاک ....

راننده خیلی بد بهش نگاه کرد. از خیابون رد شد. ماشین سفیر هم راهش را کشید و رفت. موبایلش را گذاشت در گوشش به دوستش گفت حالشون را گرفتم. با آب و تاب ماجرا را براش تعریف کرد.

همه چیز یادش افتاد. ساعت ۲ بود که داشت از دانشگاه برمیگشت خونه. برای یه ماشین دست تکون داد. اون هم ایستاد. نشست رو صندلی جلو. یه مرد دیگه هم علاوه بر راننده تو ماشین بود. عقب نشسته بود. یه کمی که از دانشگاه فاصله گرفتن. ناخود آگاه برگشت. مرد را دید. چهرش خیلی به ذهنش آشنا اومد. آره همون راننده سفیر بود. ترسید. می خواست از ماشین پیاده بشه. درها قفل بود. راننده سفیر لبخندی زد و گفت: "وات فاک آر یو دویینگ؟"

یادش اومد که تا اومد عکس العملی نشون بده. انگار یه مشت محکم خورد تو گیجگاهش. یادش نمیاد که دیگه کتک خورد باشه. اما آثارش روی همه اعضای بدنش هست. بازم گریش گرفت. حدس زد که باید تو اتوبان قم باشه. شماره موبایل پدرش را گرفت.

خودش را رسونده بود کنار جاده. شب شده بود و با اینکه بهار بود اما سوز هوای بیبابون توی تنش نفوذ کرده بود. ماشین باباش جلوی پاش ایستاد. مادرش سراسیمه از ماشین اومد بیرون. بغلش کرد. عزیزم چی شده؟

رو صندلی عقب ماشین دراز کشیده. مامانش داره باهاش حرف می زنه. داره گریه می کنه. اما حواسش به اونا نیست. هنوز هم باورش نمیشه که به همین سادگی جونش را به خطر انداخته...