بازگشت به خدا
رفتم آرایشگاه. ساعت ۱۱ بود. تا رفتم تو. کار نفر قبلی هم تموم شد و پیرمرد آرایشگر بهم گفت: بفرمایید. رفتم نشستم رو صندلی. در آرایشگاه باز شد و پیرمردی وارد شد. مشتری بود و ظاهرا با صاحب مغازه آشنا. با هم حال و احوال کردند. آرایشگر ازش پرسید: خوش میگذره؟ اون مرد هم خندید و گفت: ۷۰ سالش که گذشته باقیش هم میگذره بالاخره "انا لله و انا الیه راجعون". از تو آینه چهرش را میدیدم. بعد از گفتن آیه استرجاع٬ هنوز لبخند رو لبش بود.
خیلی به دلم نشست. انگار که تازه این آیه رو شنیده بودم.
بله. همه از خداییم و به سوی او باز میگردیم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۷ ساعت 15:10 توسط عماد
|