زیبایی شناسی
زمان: ۲۹/۱۱/۸۷ ساعت ۵۰/۸
از ایستگاه بیرون می آیم. اولین چیزی که نظرم را به خودش جلب می کند خودروی ون نیروی انتظامی است . ایستاده است برای بالا بردن سطح امنیت اجتماعی. می روم به سمت راست. همین بالا و نرسیده به پله ها٬ تعداد زیادی از بروشور یک طرح مسکن که داخل ایستگاه مترو پخش می کردند روی زمین ریخته است. جمعیت زیادی در جلو و پشت سر من در حال حرکت هستند. آرام آرام از پله ها پایین می آیم. پسرکی در حال فروش ویفر به خانمی است. می شنوم که می گوید "اگر قرار بود دروغ بگویم که کاسبی نمی کردم" برگشتم با دقت بیشتری به او نگاه کردم. حداکثر دوازده سالش بود. کمی جلوتر خانمی که روی جدول های سمت راست پیاده رو نشسته بود می گفت: "بدبختم٬ عیالوارم..." آشغالهای ویفر و پفک و کارتهای مترو سمت چپ مسیر را پوشانده بود. کمی جلوتر پسرکی دیگر از همان ویفرها می فروخت. از اینجا به بعد در سمت چپ و راست مسیر پر از زباله بود. به انتهای مسیر رسیدم. ناخودآگاه چشمم به تابلوی بزرگ تبلیغاتی روبریم افتاد. منظره ای بسیار زیبا از طبیعت و گل و آسمان روی تابلو نقش بسته روی آن با خطی خوش نوشته شده بود:
خداوند زیباست و زیباییها را دوست دارد