نویسنده ای می نوشت و می گفت: "باید نوشت. در غیر این صورت سر ریز می شوم."

نویسنده دیگری نمی نوشت و می گفت: "باید فکر کنم. در غیر اینصورت هر چه بنویسم زیاده گویی است."

دیگری که دستی بر نگاشتن داشت٬ می نوشت و می گفت: "می نویسم. هرچه باشد از ننوشتن بهتر است."

دیگری سالها بود ننوشته بود٬ می گفت: "ای کاش نوشته بودم. آنقدر ننوشتم که حال دیگر توانایی نوشتن ندارم."

آن یک می نوشت و پاره می کرد و می گفت: "می نویسم تا یادم نرود٬ پاره می کنم تا مغرور نشوم."

آن یک نویسنده دیگر می نوشت و می خواند و می گفت: "می نویسم و بلند بلند می خوانم تا شنیده هم بشوم."

نویسنده دیگری با تلاش بسیار و با فشار خیره کننده ای که بر مغز خود می آورد چند جمله ای نوشت و گفت: "چه کنم بیش از این نمی توانم بنویسم."

دیگر نویسنده تند تند می نوشت و کاغذ سیاه می کرد و می گفت: "وقت ندارم٬ ناشرم کتاب را می خواهد. بعدا خواهم گفت."

یک نویسنده بی نام و نشان٬ خون دل خورد و گریست و نگاشت و کمتر خوانده شد ....


پانویس: عنوان مطلب ارتباطی به کانون نویسندگان ندارد.