خاتمی نامه (1)
آورده اند در عهد جمهوری اسلامی محمد نامی بود خاتمی نسب٬ که از نواده امامانش دانستندی و دستار سیاه بر سر نهادی. اندر توصیفات ظاهرش نقل است که بسیار آراسته همی گشت و کس مُلایی بدین آراستگی در آن روزگاران ندیده بود. عبایی بر تن می کرد بس نازک چنان که از ابریشم چین هم نازک تر همی بودی تا آنجا که در بود و نبودش آنچنان توفیر نبودی مگر برای اهل نظر که این مجال را فرصت بسط نیست. اما در باب محاسنش آراء بس متناقض است، برخی معتقد بر آن که محاسن دور لبش را ملون همی کرده و برخی گویند از زمانی که از مادر زاد٬ اینچنین بود تا آنجا که مادرش تا سبیل و ریش نوزاد خود بدید از هوش همی رفت.
بیت : محمد خاتمی شیک پوش و آقاست عباش توری و ریشش ناز و زیباست
نقل است در هنگامه انتخابات دولت هفتم٬ جمعیت انبوه در دویم خرداد بر پای صندوق ها آمد که عدد شرکت کنندگان از سی هزار هزار گذشت و بیست هزار هزار آن و فزون از آن خاتمی را منتخب خویش معرفی کردند که در آن روزگاران هیچ سابقه نداشت و بدین جهت آن را حماسه دویم خرداد خواندند و جبهه دویم خرداد از این روی متولد همی گشت.
بیت: رایها داده ام و یکسره فریاد کشم انتظار فرج از از دویم خرداد کشم
از آن پس بدعت ها نهاده شد بسیار، من جمله است کف زدن و سوت کشیدن و این آخری عموما پس از گفتن کلمه آزادی جیغ صادر همی گشتن همراهان (یاللعجب!). از دیگر بدعات کلمه ترکیبی جامعه مدنی بود که در همه جا شنیده می شد بالاخص در محافل طلاب (دانشجویان) و مجامع اصناف و در راس آن انجمن اسلامی و معنای این کلمه را گر از اینان پرسیدی، همی گفنتد یعنی خدا! یعنی آزادی! یعنی عشق! و دیگر بدعت چیز غریبی بود ان.جی.اُ. نام، که تا آن زمان هیچ کس چنین کلمه نشنیده و ندیده بود و آن چیزی بود شبیه یک انجمن که دولت در آن اصلا داخل نگشتی و دختران و پسران جوان گرد هم جمع همی آمدند و از خود نظر در می کردند درباره همه چیز و همه کس از حمایت از حیوانات زبان بسته گرفته تا فراخ شدن سوراخ لایه اُزن و هر چه در وهم آید و ناید. راوی گوید که فرهنگستان ادب پارسی این نام فرنگی را بعدها تشکل مردم نهاد نامید. الله اعلم.
القصه، زمانی که شیخنا خاتمی بر اریکه قدرت همی نشست، شیخنا ابطحی را به کرسی ریاست دفتر نشاند در وصف او گفته اند شیخی بود با حال و با صفا و گرد و قلنبه. الغرض در این ایام هر روز جریده ای نو بر پیشخوان روزنامه فروشی ها دیده می شد تا بدانجا که تعداد این نشریات که همه یک چیز می نگاشتند از عدد سی بگذشت و دونان آن را زنجیره ای نام نهادند. مروی است کوته نظران که نتوانستند این سی را ببینند٬ یک شبه هر سی روزنامه را توقیف کردندی تا درس عبرتی باشد برای متاخرین.
مثنوی: یکی از بزرگان نیکو سرشت بدین گونه از ملک ایران نبشت
شبی خاتمی را همی خواب برد همه نقشه ها نقشه بر آب برد
ببستند هر آنچ روزنامه بود تو گویی نبودش ز اول وجود
ز سی مرغ اصلاحیان یک نماند که سیمرغشان مرد و دیگر نخواند
باری گویند خاتمی صباح آن شب چون چشم گشود تا دو گانه ای بر ذات یگانه به جای آورد نزدیکان خبر از این کار دادند٬ محمد هیچ نگفت٬ وضو ساخت و فریضه به جای آورد و پس از ادای نماز بر سجاده همی نشست و با خدای خویش رازها همی گفت و هیج کس را یارای نزدیک شدن به او نبود تا آنجا که آن روز در جلسه هیئت دولت نیز حاضر نشد و تا صلاه ظهر مشغول راز و نیاز بود.
بیت: خاتمی گشته زین خبر بیمار ذکر حق گفته صبح تا به نهار
شیخنا و مولانا ادام الله ذکره الشریف مرد قانون همی بود و هماره از قانون سخن راند. می گفت: من قانون مدارم و مدار قانون بر من است. گفت: قانون مرا دوم شخص مملکت داند. گفت: قانون گفته شورای شهر باید باشد. گفت: قانون چیز خوبی است. گفت قانون همان قانون اساسی باشد. گفت: قانون به رسانه های گروهی احترام می کند. گفت: قانونا ما زندانی سیاسی نداریم در هیچ یک از بلاد ایران. و همین طور از قانون گفت. پس عده ای بر آن شدند تا دهان خاتمی حفظه الله را با غلطک های قانون آسفالت نمایند. لذا دو وزیر او را قانونا استیضاح همی بکردند یکی از آنها عطا الله مهاجرانی نام داشت که امور فرهنگ در دست او همی بود و عجبا که اصحاب هنر را به او علاقتی بسیار اوفتاده بود و دیگری وزیر کشور عبدالله نوری بود که مقام فرماندهی نیروهای امنیه را از او باز ستاندند و استیضاح کردند و به سخره گرفنتد و تنبیه همی کردند و گوشمالی سخت بدادند تا آنجا که سر به بیابان نهاد و تا هشت سال هیچ کس خبری از وی نداشت.
در خبر است که خاتمی رضی الله عنه پس از این بلاها که بر سرش آوردند ره به اصلاحات داخلی که داعیه آن را داشت نبرد٬ روی به درگاه خدای عز و جل آورده و گفت: خدایا این قوم قدر مرا ندارند و اصلاحات مرا به سخره گرفتند و پا از قانون فراتر گذاشتند و جراید مرا توقیف کردند تو خود مرحمتی فرما و راه رهایی بر من نشان ده و تضرع همی نمود و گوشه عزلت گزید تا آنکه شبی هاتفی ندایی در گوش داد که هان ای خاتمی! از چه نگرانی؟ ما تو را مقام ریاست دادیم و تو را بزرگ گرداندیم و شوکت و قدرت عطا نمودیم٬ این چه حالت است که تو را پیش آمده؟ از چه روی نالانی؟ گفت خدایا تو قدرت دادی اما اصلاحات من به شکست انجامید٬ تو چاره ساز که چاره ساز تویی. هاتف گفت: برو به سوی جهانیان و گفتگوی تمدنها را آشکار ساز. خاتمی رحمه الله علیه از هوش برفت و از فردای آن شب نظریه ای مطرح نمود گفتگوی تمدنها نام که مورد اقبال جهانیان قرار گرفت به جز مملکت خویش که این در فرهنگ اقلیم وی غریب نبود.
مابقی خاتمی نامه در آینده ای نزدیک ...
با سپاس از ستوده