-دل دل نکن برو!

-کجا برم؟

-برو دیگه. برو.

-ای بابا! کجا برم؟

-برو. مگه نگفتی می خوای بری؟ الان وقتشه برو.

-من گفتم؟ کی گفتم؟

-به! هوش و حواسو ببین. خودت گفتی اگه بهم محل نذاری میرم. خوب من بی محلی کردم بهت دیگه.

-تو بی محلی کردی؟ کی بی محلی کردی؟

-عجبا! من یه هفتس با تو حرف نمی زنم. اونوقت میگی کی بی محلی کردی؟

-تو یه هفتس با من حرف نزدی؟ واقعا؟

-اِ اِ اِ ... خودتو به اون راه نزن. فقط می خواستم بهت ثابت کنم سر حرفت نیستی فقط لاف! همین!

-امروز چند شنبس؟

-برو بابا چه ربطی داشت؟

-تو بگو چند شنبس؟

-چه می دونم! سه شنبه.

-خوب! پس حواست سر جاشه.

-منظور؟

-هیچی! حالا که می خوای برم میرم. ولی بدون که خودت خواستی. فکر می کردم شوخی می کنی.

-من شوخی می کنم؟ مگه شوخی دارم باهات.

-دیدار به قیامت!

--------------------------------------------------

زن داشت وسایلش را جمع و جور می کرد. قرار بود امروز ساعت ۵ صبح راه بیفتند با هم برن شمال. ساعت ۱۰ دقیقه مونده که ۵ صبح را نشان بده. هوا گرگ و میشه. تقربیا همه چیز آمادست برای رفتن. زن داره به این فکر می کنه که تا جمعه خیلی بهشون خوش میگذره و از اینکه کنار مرد زندگیشه احساس بسیار مطبوعی داره. صدایی از پشت سرش شنید. برگشت. مرد از خواب پریده بود. زن اومد سلام کنه که مرد رو کرد بهش و با تحکم گفت: دل دل نکن برو!

همه چیز در کمتر از ده دقیقه تمام شد. اشک در چشمان زن حلقه زده بود. با صدای لرزان گفت: دیدار به قیامت. چمدونش را برداشت و در خونه را محکم بهم زد.

---------------------------------------------------

مرد خوابهای پریشانی دیده بود. از خواب پرید. چهره زیبا و معصومانه همسرش را دید. خیلی عصبانی و با تحکم به همسرش گفت: دل دل نکن. برو!

دیدار به قیامت! با صدای کوبیده شدن در٬ شیشه های اتاق خواب لرزید. مرد به خود آمد.

وای خدای من!