مکررا شنیده ایم که امسال نیز همانند سال های پیش روزها و شب ها از پی هم آمدند و رفتند و عقربه های ساعت بدون خستگی با یکدیگر مسابقه گذاشتند و هفته ها و ماه ها گذشت و امروز ۲۸ ام اسفند سال ۱۳۸۷ هجری شمسی٬ روزی است که دیگر تکرار نخواهد شد. امسال منجمان و به قول امروزی ها ژئو فیزیک دانان لطفی در حق ما کرده اند ۱۵ ساعت و ۱۳ دقیقه و ۳۹ ثانیه ما را بیشتر از سال های قبل مهمان سال کرده اند. دست مریزاد! شاید خیلی ها خوشحال باشند از آمدن عید نوروز و بالاخص تعطیلات مفصل و مطول آن. اما غم شیرین و سنگینی در دلم نشسته. نگاه که می کنم می بینم ایام بر من پیشی گرفته اند.

معمولا در بیشتر مراکز تجاری و خدماتی٬ امروز روز آخر سال مالیست. روز حساب و کتاب یک سال تلاش و فعالیت است. گرچه حرفهایم تکرار اندر تکرار است اما تذکری است برای خودم. بیشتر که نگاه می کنم می بینم سی سال و هفت ماه و بیست و سه روز از عمری که نمی دانم چقدر از آن مانده گذشته است. چقدر ساخته ام؟ به چه میزان آموخته ام؟ چقدر نیکی کرده ام؟ چند نفر از من دلگیرند؟ کجا را خراب کرده ام؟ کجا می بایست بوده ام که نبوده ام؟ دهانم را کجا باز کرده ام که می بایست بسته بوده باشد؟ دست چه کسانی را که می توانستم بگیرم نگرفته ام؟ چه کرده ام؟ کجا رفته ام؟ کجا نرفته ام؟ نقل است از آخرین پیام آور بزرگوار الهی که با دیدن بهار زیاد به یاد رستاخیزتان باشید که نمود کوچک آن رستاخیز طبیعت است. درختی که روبروی پنجره محل کارم تا دیروز به چوب خشکی می مانست اکنون دلبری می کند و جلوه فروشی می کند. زندگی دوباره. حیات مجدد. حساب و کتاب. باری روزها گر رفت گو رو باک نیست      تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست.

دیروز آمدیم و امروز زندگی می کنیم و فردا بهار است. فردا رستاخیز است. رستاخیز گل و درخت و چمن و بازگشت پرستوها و انقلاب طبیعت. خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

پیشنهادی دارم. حال که به لطف و مدد موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران ۱۵ ساعت و اندی بیشتر فرصت داریم. قدردان این فرصت باشیم. قدیمترها به این اضافه سال خمسه مسترقه می گفتند به تاسی از پیشینیانمان آنرا طلای مسترقه می نامم. طلایی که تا ۴ یا ۵ سال دیگر دوباره از ما به یغما می برند اما امسال این طلا نزد ماست. فرصتی طلایی برای حساب و کتاب. این ۱۵ ساعت طلایی پیشکش به همه شما عزیزان. این طلای ناب در اختیار شما و برای خود شما. پیشنهاد می کنم این پانزده ساعت را حساب و کتاب کنیم. روی کاغذ بیاوریم. ستون بستانکار و بدهکار را تشکیل دهیم و سود و زیانم را به حساب آوریم. آنچه داشته ایم و آورده هایمان عمر گرانمایه ای است که استاد سخن فرموده در چه خوردن سیف و چه پوشیدن شتاء گذشته. با این حال ببینیم چه دادیم و چه گرفتیم. یادم آمد آن حکایتی که کسی زمینش را فروخت و اسبی خرید. پیری فرزانه او را گفت: ای فلان دانی چه کردی؟ آن را که سرگینش می دادی جوت می داد فروختی و در عوض چیزی خریدی که جوش می دهی سرگینت میدهد؟ ای کاش اینگونه دچار خسران نباشیم. اما در این دفتر حساب و کتابمان به خود فرصت جبران بدهیم و برای خود هدف و طرح داشته باشیم برای سال آینده.

به امید سالی خوب و خوش و خرم همراه با سلامتی و نشاط و توفیق روزافزون برای شما عزیز و همراه گرامی.